محمد بن حسين البيهقي

983

تاريخ بيهقى ( فارسي )

رسد ، كه انديشيد اراجيف 1 باشد . نماز ديگر مدد رسيد و ملطّفه‌يى معمّا از آن اميرك بيهقى ، بنده فرستاد تا بر آن واقف شده آيد . » معمّا بيرون آوردم 2 ، نبشته بود : « تا خبر رسيد كه حاجب آلتونتاش از غزنين برفت ، من بنده هر روزى يك‌دو قاصد پيش او بيرون مىفرستادم و آنچه تازه مىگشت از حال خصمان كه منهيان مىنبشتند او را بازمىنمودم - و مىگفتم كه چون بايد آمد و احتياط برين جمله بايد كرد ، [ و وى ] بر موجب آنچه مىخواند كار مىكرد و به احتياط مىآمد تعبيه كرده 3 . راست كه 4 از بغلان 5 برفت و به دشمن نزديكتر شد ، آن احتياط يله كردند 6 و دست به غارت برگشادند ، چنان كه رعيّت بفرياد آمد و بتعجيل برفتند و داود 7 را آگاه كردند . و او شنوده بود كه از غزنين سالار مىآيد و سالار كيست و احتياط كار بكرده بود ، چون مقرر گشت از گفتار رعيت در وقت حجّت را 8 حاجبى نامزد كرد با شش هزار سوار و چند مقدّم پذيرهء 9 آلتونتاش فرستاد و مثال داد كه چند جاى كمين بايد كرد [ و ] با سوارى دو هزار خويشتن را نمود 10 و آويزشى قوى 11 كرد . پس پشت بداد تا ايشان بحرص از پس پشت آيند و از كمين بگذرند ، آنگاه كمينها بگشايند 12 و دو رويه 13 درآيند و كار كنند 14 . چون ملطّفهء منهى برسيد برين جمله در وقت نزديك آلتونتاش فرستادم و نبشتم تا احتياط كند ، چون به دشمن نزديك آيد و حال برين جمله است ، نكرده بودند احتياط ، چنان كه بايست كرد به لشكرگاه تا خللى بزرگ 15 افتاد و پس شبگير خصمان به دو رسيدند و دست به جنگ بردند و نيك نيك بكوشيدند و پس پشت بدادند 16 ، و قوم ما از حرص آنكه چيزى ربايند ، بدم 17 تاختند و مردمان سالار 18 و مقدّمان دست بازداشتند 19 ، و خصمان كمينها بگشادند و بسيار بكشتند و بگرفتند بسيار و آلتونتاش آويزان آويزان 20 خود را در شهر افگند با سوارى دويست ، و ما بندگان او را با قوم 21 او كه با او بودند دلگرم كرديم تا قرارى پيدا آمد و ندانيم كه حال آن لشكر چون شد . » نامهء دربند 22 با ملطّفهء معما با ترجمه 23 در ميان رقعتى نهادم ، نزد آغاجى بردم ، فرود سراى برد 24 و دير بماند ، پس برآمد و گفت : مىبخواند 25 . پيش رفتم - امير 26 را نيز آن روز اتّفاق ديدم - مرا گفت « اين كار هر روز پيچيده‌تر است ، و اين در شرط نبود 27 ؛ قلعت 28 بر اميرك باد ، نامش گويى از بلخ بازبريده‌اند ، لشكرى از آن ما ناچيز